اما در دنیا؛ تعداد افرادی که در پاسخ به این سوال (آیا مایل هستید یک هواپیمایی جت شخصی داشته باشید و بتوانید با جت شخصی تان پرواز کنید؟) می گویند ( نه , ترجیح می دهم نداشته باشم)زیاد نیستند پس به فروشندگانم می گویم: (شما چیزی را میفروشید که مردم خواهان آ« هستند . حالا میخواهیم ببینم توان خرید آن را نیز دارند یا خیر؟ آیا میخواهند پولی برای آن خرج کنند؟ خرید آن چه تاثیری بر زندگی آنها خواهد گذاشت؟) اینها مواردی هستند که فروشندگان حرفه ای من باید بتوانند آنها را به مشتری انتقال دهند.
شما با مدیریت درست میتوانید شرکتی موفق بسازید و یک تیم فروش را فقط با توجه بهمشتری ها یتان رهبری کنید. کاری که یکی از افراد تیم فروش من ابتدای هر یک از جسات مربوط به فروش انجام میدهد "ماجرای جالبی دارد که به سال1998 بر میگردد . خیلی زود متوجه خواهد شد که چرا تاریخ آن را به خوبی به یاد دارم.
من در جنوب نیوجرسی زندگی می کنم .استیوآیزمن ، یکی از فروشندگان ارشد شرکتم ، به من تلفن زد و گفت که با یکی از مشتری های احتمالی اش که در محله ای که من زندگی میکردم،زندگی میکرد ومن او را نم شناختم،مشکلی پیدا کرده است.
ما من در آن محله، فرد نسبتا سر شتاسی بودم. حدود دو سال بود که به آنحا آمده بودم. فروشندهی من به این دلیل با آن مشتری مشکل پیدا کرده بود که او گفته بود :«گوش کن! شما آنقدر به بازار رقابت وابسته هستند که واقعیت به منِ مشتری توجهی ندارید.»
این جمله ای بود که شرکت رقیب من،به او گفته بود (چون او فرد مهم برای رقیب من محسوب می شد)و من شرکت برایش اهمیت چندانی نداشت؛بنابراین،به استیوگفتم:(بسیار خوب،شماره تلفن او را به من بده.)روز شنبه حدود ساعت ۱۲ ظهر بود که به او گفتم :(سلام ری؛من ریچ سانتونی هستم . می دانم که با استیو صحبت کردی و...)در ادامه گفتم (ظاهرا فکر میکنی ما واقعا نسبت به مشتری هایمان بی توجه هستیم)او گفت :بله،ریچ، شما شرکت بسیار موفقی هستید و من در مقابل شما ،هیچ هستم.)
گفتم:(ری!من به تو یک میلیون دلار خواهم داد اگر بتوانی حدس بزنی که تا یک ساعت آینده قرار است چه کار کنم.)
(این ماجرا حقیقت دارد.)
او گفت:جدی میگویی؟
گفتم :بله من یک میلیون دلار به تو خواهم داد. او تقریبا سه تا حدس زد. گفتم:(ری،الان که با هم صحبت میکنیم،ساعت دوازده و ده دقیقه است. جشن ازدواج من ساعت یک در منزلم برگزار می شود. من الان روی چمن های جلو شرکت ایستاده ام و دختری که قرار است همسر من شود،از پشت تلفن جیغ و فریاد میکند ؛اما من مصر بودم که به تو زنگ بزنم تا ثابت کنم که ما به مشتری خود توجه میکنیم.)حالا او از سال ۱۹۹۸ ،مشتری من است؛یکی از مشتری های بسیار راضی من.
این ماجرا در اصل روشی است که به فروشندگان خود توضیح میدهیم؛باید به مشتری نشان دهید که به او توجه دارید ،در غیر این صورت او عضو مهم از تجارت شما نخواهد داشت. به نظر من،همه ی افراد تیم فروشم باید اینگونه عمل کنند و میکنند.
هر مشتری،به 
ما را در سایت فروشنده موفق دنبال میکنید
برچسب: فروشنده, نویسنده: بازدید: 52